2/61/862 مهران حسینی ـ قزوین
مامان ميگه شب شده وقت خوابه
بچه ي خوب الان تو رختخوابه
مي شينه باز کنارم عاشقونه
کتاب داستانو برام مي خونه
مي شينه با يه استکان چايي
قصه ميگه برام چه قصه هايي
قصه ي امشبش چقد قشنگه
آب مي کنه هرد لي رو که سنگه
قصه اي از بخت بد يه اهو
که تشنه بود اومده بود لب جو
آروم اومد نشست کنار برکه
تا بخوره از آب اون يه چکه
حيووني از يه بچه ساده تر بود
از تله ها حسابي بي خبر بود
يه قطره آب خورد و دمي تکون داد
غافل که افتاده تو دام صياد
نمي تونس که داد و فرياد کنه
يا خودشو از تله آزاد کنه
ديگه خودش فهميده بود که ديره
فهميد ه بود قرار که بميره
نه حتي يک نفس براش مونده بود
نه راه پيش و پس براش مونده بود
نشس ميون دام و هي دعا کرد
دلش شکست رو به امام رضا (ع) کرد
گفت آقا جون من چن تا بچه دارم
اگه بميرم پيش کي بذارم
چشم اونا به انتظار منه
عشق اونا دار و ندار منه
اگه کرم کني به آه سردم
ميرم ولي دوباره برمي گردم ...
درد دلش تموم نشد که ديدش
فرشته ي نجاتشم رسيدش
حاجت اون دل شکسته رو داد
ضامن آهو شد پيش صياد
آهوي قصه رفت با ناز و اداش
اومد ولي تنها نه !... با بچه هاش
ورد لبش فقط شکر خدا بود
جونشو مديون امام رضا (ع) بود
قصه تموم شد ديگه وقت خوابه
اما دلم مونده تو اين کتابه
هنوز تو قلبم يه چيزايي مونده
که مادرم توي کتاب نخونده
مي خوام که تو دلم نمونه حرفام
با قلب کوچيکم بگم به اقام
امام رضا (ع)! منم يه آهو دارم
شبا هميشه مي خوابه کنارم
عروسک قشنگيه آقا جون !
خوشگل و رنگي رنگيه اقا جون !
فکر مي کنم قلب اونم مي زنه
اونم دلش يه وقتايي مي شکنه ...
ميخوام بهت نشون بد م باهوشم !
شبيه صيادا لباس مي پوشم
براي آهو يه تله مي ذارم
تا توي اون تله گيرش بيارم
شايد دلش شکست تو رو صدا کرد
اونم نشس رو به امام رضا (ع) کرد !
اون وقت اگه بياي تو رو مي بينم
تا آرزوم نمونه توي سينم
دوست دارم قدر تموم دنيا
مي بينمت شبا تو خواب و رويا
مامان مي گه شب شد ه وقت خوابه
بچه ي خوب الان توي رختخوابه
492/862 صالح سجادی ـ تبریز
اولين حبه را كه مي خوردي كفر مي رفت تا اذان بدهد
دست شيطان به تيغ زهر آگين فرق خورشيد را نشان بدهد
اولين حبه را كه مي خوردي (ابن ملجم)به قصر وارد شد
دست بر شانه ي خليفه نهاد تا به بازوي او توان بدهد
دومين حبه زير دندانت له شد و قطره قطره پائين رفت
كه از آن ميزبان بعيد نبود شهد اگر طعم شوكران بدهد
دومين حبه را كه مي خوردي (جعده )هم در كنار( مامون) بود
جگري تكه تكه مي شد تا تشتي از خون به قصه جان بدهد
سومين حبه بود كه انگار جگرت داشت مشتعل مي شد
تشنه ات بود و اين عطش مي خواست پرده ديگري نشان بدهد
قصر در لحظه اي بيابان شد ،ماه افتاد ونيزه باران شد
پدرت نيزه اي به گردن كرد
،تا سرش را به آسمان بدهد
سومين حبه را فرو بردي از نديمان يكي به (مامون)گفت:
شمر اذن دخول مي طلبد تا به تو نامه ي امان بدهد
چارمين حبه خم شدي از درد سر به تعظيم دوست زانو زد
مرد تسليم را همان به كه كمرش را رضا،كمان بدهد
ديدي از پشت پرده جدت را كه سر از سجده بر نمي دارد
بعد از در (هشام)وارد شد تا سلامي به ديگران بدهد
پنجمين حبه پرده هايي كه حايل مرگ و زندگي بودند
پيش چشمت كنار مي رفتند تا حقيقت خودي نشان بدهد
سينه سر شار علم يافته شد،ذره ذره جهان شكافته شد
پنجمين قاتل از در آمد تا،رنگ ديگر به داستان بدهد
آه از اين داستان حزن انگيز ،مرگ اين كهنه راوي صادق
قصه اي تازه با تو خواهد گفت زهر اگر اندكي زمان بدهد
توي آن پنجه ي سبك بارت خوشه از بار زهر سنگين بود
مثل بار رسالت جدت كه بنا بود يادمان بدهد،
كه حقيقت چگونه باطل شد ،اصل مان را چه سان بدل كردند
پايمان را در اين سرابستان دست يك پاي راهدان بدهد
بعد (منصور)نيز وارد شد
هفتمين حبه را فرو بردي ، نا گهان با اشاره ي پدرت
سقف زندان شكست تا سرداب جاي خود را به كهكشان بدهد
قفل وزنجير ودست وگردن و پا ،اوج پرواز را طلب مي كرد
آسمان نيل بود او (موسي)زهر فرعون اگر امان بدهد
هفتمين حبه ،هفتمين خان بود،قصر دور سرت به رقص آمد
سقف تسليم شد كنار كشيد تا به پروازت آسمان بدهد
تو پريدي به پيشواز خطر ،مثل (مامون)به پيشواز پدر
بعد (هارون)به قصر وارد شد تا پسر نزدش امتحان بدهد
هشتمين حبه ،نه نمي دانم مرگ با چند قطره جرات كرد
درد با چند بوسه راضي شد تا به معراج نردبان بدهد
تو قفس را شكستي و در عرش پدرت ،هشت حبه ي انگور
در دهنت نهاد تا خبر از خلوت روضه الجنان بدهد
در كنار شكسته ي قفس ات چند سگ توي قصر زوزه كشان
چكمه هاي خليفه ليسيدند ،تا به آن جمع استخوان بدهد
قاتلان تو و نياكانت جسدت را نظاره مي كردند
باز هم در سپيده اي تاريك ،كفر مي رفت تا اذان بدهد
قرن ها بعد،بعد از آن قصه ،در غروبي غريب و خون آلود
از تب زخم بچه آهويي ،بيصدا بر در حرم جان داد.
1/517/862 آرش پورعلیزاده ـ رشت
ديگر کبوتران همه مي دانند احوال اين کلاغ سيه رو را
من گرگ قصه هاي کسي هستم با من چه کار ضامن آهو را
اي حلقه ي غلامي تان در گوش تو معدن طلاي خراساني
با اين وجود نذر تو خواهد کرد متدر بزرگ چند النگو را
عاشق دل اش خوش است به لبخندي زائر دل اش به پنجره ي فولاد
آن قدر گريه کرد که فهميدند اين خيل بي شمار، غم او را
چشمان من دخيل خراسان ست آن قدر گريه مي کنم آن گونه ...
آن گونه که نگاه کنند امشب انبوه زائران تو اين سو را
مشهد گلي ست سر سبد گل ها ديگر به رشت باز نخواهم گشت
آدم که مي رسد به گل نرگس از ياد مي برد گل شب بو را
3/419/862 عالیه مهرابی ـ یزد
سوختي ،بال و پر بچه كبوترهاسوخت
خبري داغ شد و گوشه دفترها سوخت
آتشي صبح وزيد از دهن سامرا
طهر در صحن تو پيراهن مرمرها سوخت
از در آمدخبري!پنجره فولاد گريست
از در آمد خبري! پاشنه درها سوخت!
حلقه در حلقه ضريح تو به آتش گل كرد
مثل اسپند كه در سينه مجمرها سوخت
چه محرم صفري شد كه سياهت پوشاند
چه محرم صفري كه تن منبرها سوخت
توي صحن تو گل كاشي عجب داغي ديد
چه گلابي شد و باغ گل قمصرها سوخت!
آتش افتاد به باغ گل ديگر اما
توي صحن تو گل چادر مادرها سوخت!
مثل هر سال خودت هستي و انگار دلت...
مانده جايي كه دل بچه كبوترها سوخت!
سامرا اشك شد از پلك بلندت افتاد
ريخت بر صحن تو و دامن مرمرها سوخت!!
433/862 محمد کامرانی اقدام ـ قم
نگاه کردي و جاري شد آسمان بر آب
زرفتن تو به پا کرد شور محشر آب
هواي آينه هاي مدينه ابري شد
گرفت زير عباي تو را سراسر آب
به سوي پنجره هايت کبوتران بقيع
به خاک سينه کشيدند و بال و پر در آب
نکرد اشک تو يک لحظه غفلت از چشمت
که ديد خاطر آئينه را مکدر آب
زدامن تو چه گلها که باد با خود برد
زدامن تو چه گلها که ديد پرپر آب
گشوده چشم دلت بود و در دل و چشمت
شرار مهر پدر بود و مهر مادر- آب –
تو با غروب مدينه وداع مي کردي
که چشم هاي تو را ديد جور ديگر آب
غروب بود و ستاره ستاره غم در راه
غروب بود و در نظر تو چه سرخ منظر آب
نگاه کردي و ديدي که جاده طوفاني است
در آسمان نگاه تو شد شناور آب
شروع سبک خراساني بهاران شد
شد از نسيم تو خوشبو زمين معطر آب
به ذره ذره مهر تو بست دل خورشيد
از آفتاب تو پر شد پياله زر آب
به پيشواز تماشاي تو به راه افتاد
نسيم از سر کوه هزار بستر آب
قدم قدم به تماشاي تو زمين گل کرد
رسيد بر لب باريک و خشک جوهر آّب
ولي دوباره دل تو شکست وبا حيرت
تمام آينه ها را گرفت در بر آب
زبسکه خون جگر خورد گوهر اشکت
شد از شکوفه ياقوت شعله ورتر آّب
به گوش مي رسد از دور دست نجوايت
که پايبند نگاهم بمان و بگذر آب
چقدر بي تو برايم زمانه تاريک است
62/862 آزاده رستمی ـ خراسان رضوی
هي نگوييد التماس دعا من خودم کوله باري از دردم
ميروم پيش ضامن آهو تا مگر رو سفيد بر گردم
السلام عليک يا باران السلام عليک يا خورشيد!
آمدم تا به گرمي لطفت قوتي گيرد اين دل سردم
آه اي آشناي پرواز بال هر چه کبوتر عاشق
در هواي زيارتت مولا مدتي ميشود که شبگردم!
هي کبوتر خريدم و آقا نامه ام را به بالها بستم
به شما که بهار آييني ،از:مني که تکيده و زردم
خوش به حال تمام آنها که زائرت مي شوند آقا جان!
من که بين تمام زائرات روسياهم،سياه،بد کردم
تو ولي ضامن غريباني ضامن آهويي که مشهور است
خواب ديدم شبي کبوتر وار در حريم تو پر در آوردم
گر چه بستم دخيل قلبم را بر ضريح مبارکت مولا!
نه!شفا از شما نمي خواهم ، آرزومند جرعهاي دردم
السلام عليک يا باران، السلام عليک يا خورشيد!
نذربال کبوترت اين بار ، گريه هاي شبانه آوردم!
1/70/862 سارا جلوداریان ـ کاشان
گلستانهاي عالم دست چيني از گل رويت
تمام سروها در سايه سار طاق ابرويت
تو ماه و قبله گاه مردم مشرق زمين هستي
که مي گردند زائرها به گرد خال هندويت
چه اقيانوس آراميست در دامان پر مهرت !
چه درياي پريشانيست در امواج گيسويت !
تو لب وا مي کني و غنچه ياس مي رويد
هوا پيوسته لبريز است از انفاس خوشبويت
خطا کارم وليکن از ته دل آرزومندم
که وقت مرگ بگذارم سرم را روي زانويت
گنهکارم وليکن از صميم قلب مي خواهم
که در روز جزا حاضر شوم بازو به بازويت
ميان عاشقان سينه چاک و جان نثارانت
نشان افتخار است اينکه من باشم غزلگويت
به شوق ديدنت از راههاي دور مي آيم
دوباره ضامن من باش و من هم بچه آهويت
90/862 پونه نیکویی ـ بندرانزلی
تا که عطر تو مي رسدبه مشام عاشقت مي شوند شب بوها
بادها مي وزند و بي خبرند از پريشان هوايي قوها
از ازل پايبند مردابند دل مرداب ديده اي دارند
چند تا از کبوتران بفرست که بپرسند از دل قوها
زير بال کبوتران حرم گنبدي از طلاست مي دانم
که پري زاده هاي دريا را بعد عمري چه کار با جوها
بال قوها نمي رسد به ضريح تا کبوتر شوند توي حرم
تا بروبد از غبار درت، خوش به حال تمام جاروها
عطر روي گلت که مي پيچد... در شمال و جنوب مي پيچد
خوانده مرداب فکر قوها را چون خليجي که فکر جاشوها
بلم از شوق موج مي شکند که به عشق تو نيل بشکافد
مي شکافند بي يد بيضا نيل ها را تمام پاروها
دختران سياه گيسو نيز خويش را نذر خوبي ات کردند
چند عاشق شبيه من داري شاعر از اين سياه گيسوها
عطر روي گلت که مي پيچيد سنگ بر سنگ بند ديگر نيست
چند زنبور باز شک کردند توي جنگل به راه کندوها
تر کني لب فداي چشم تو ام تيغ بر حنجره چو اسماعيل
با دلي قرص عاشقت شده ام که شوم خار چشم زالو ها
چيده اي توي جاده ها امشب چند تا کرم کوچک شب تاب
باز بيرون زدند از جنگل به هواي زيارت آهوها
بادها مي وزند و مي دانند جنگل از بي کسي در آمده است
باز از راه مي رسد فصل جفت کيري آلبالوها
مست از عطر مهرباني تو مي خورم هي به زائران ضريح
مست تر بي قرار تر از من هي به هم مي خورند النگو ها
بادها مي وزند و مي پيچد عطر شيريني از مساحت شرق
بعد از اين شعر برنمي گردند خيل زنبورها به کندو ها
704/862 عباس احمدی ـ قم
در دلم انداخته حالِ رجا و بيم را
جذبه ذِي القَعده آتش مي زند تقويم را
دارد امشب از شمالِ شرق احسان مي وزد
مي شناسد اين گدا سلطانِ آن اقليم را
مي شود آقا بدان زائر سرا راهم دهد؟
مي نشينم تا محقق سازد اين تصميم را
يا رضا(ع)! اذن دخول ماست، نام مادرت
مرحمت کن رخصت پا بوسي و تعظيم را
دوري از ايوان طلايت، نقره داغم کرده بود
خوب شد کندم ز دل اين غُده بدخيم را
پاي سقّا خانه ات مخلوط کردم در سبو
زمزم تکريم را و چشمه تسنيم را
گوشه دارالشّفايِ پنجره فولادِ تو
خوب مي شد نذر مي کردم همه هستيم را
بايد اسماعيل را در طوس قرباني کند
بيرق سبز رضا، قصدِ هلاکم داشت ...حيف
کاش بالا برده بودم پرچم تسليم را
1/733/862 نغمه مستشار احمدی ـ کرج
اگر يک صندلي در کوپه آخر نگه داري
قطاري را فقط يک ساعت ديگر نگه داري
اگر يک ساعت ديگر،کنار کوپه آخر
نگاه مهربانت را به سمت در نگه داري
اگر وقتي کبوتر ها به گنبد بال مي سايند
براي بال پروازم فقط يک پر نگه داري
دلم مي سوزد و مي سازد از خون جگر بالي
اگر تو آتشم را زير خاکستر نگه داري
اگر شعري برايت باشم و شعر جديدم را
بخوانم،بشنوي،در گوشه دفتر نگه داري
اگر نام مرا در بين مشتاقان ديدارت
به عنوان کنيز حضرت مادر نگه داري
اگر قسمت شود پاي پياده مي رسم،باشد
مرا وقت شفاعت در صف محشر نگه داري
121/862
این بار گاه کیست که کیهان در آن گم است
میزان در آن معطل و کیوان در آن گم است
اینجا مگر کجاست که تنها نه انس و جان
عقل تمام عالم امکان در آن گم است
شاید چنین که غلغله آدم و پری است
انگشتر و نگین سلیمان در آن گم است
اینان که گونه تر شود از اشک شوق خلق
شور و نشور شرشر باران در آن گم است
بوی گلاب قمصر کاشان غریبه است
در این مکان که روضه رضوان در آن گم است
خضر نبی به ساحت آن غبطه می برد
اینجا که آب چشمه حیوان در آن گم است
گر گویمش که کعبه دیگر غریب نیست
بیت المقدسی که خراسان در آن گم است
اینجا که جبرئیل بر آن سجده می برد
آدم به هر دلیل بر آن سجده می برد
حقیقت عشق
اینجا حضور مردم مشتاق را ببین
دریای پر تلاطم عشاق را ببین
اینان چه می کنند کزین در نمی روند
حبل المتین و رشته میثاق را ببین
حتی بر آن نذر ز جان هم گذشته اند
تفسیر عشق و معنی انفاق را ببین
خورده به هم گره دل و فولاد پنجره
ترکیب عاشقانه الحاق را ببین
این عاشقان به اصل حقیقت رسیده اند
آیات عشق و حکمت اشراق را ببین
خندید و زهر تلخ به لب برد و شد شهید
حقا رضاست شیرخوش اخلاق را ببین
جان را رسان ز شوق در این بارگاه قدس
با چشم دل تمامی آفاق را ببین
شمس الشموس می کند از مشرقش طلوع
آن لحظه نه فلک برد آنجا سر خضوعچ
شفاخانه
رنگین درون آینه این طیف نور چیست
هفت آسمان ستاره به جار بلور چیست
با صبح صورتش نشود این بنا بنا ظلام
پیش صبح مشرقی اش هور و ثور چیست
موسی اگر برای مناجات می گذشت
زین خطه گفته بود که سینا و طور حسرت
از خوان او برای سلیمان چه قسمتی ایت
پای ملخ مگر که شود سهم مور چیست
زانو زند چو شاه و گدا تا ضریح او
معنای کبر و حالت زشت غرور چیست
پشت ضریح جان به تن مردگان رود
یوم النشور نیست اگر این نشور چیست
اینجا مگر طعام شفا پخش می شود
اینان اگر که نیست پس اینسان حضور چیست
آری رسد طعام شفا از خود رضا
در کاسه غنی و گدا از خود رضا
او کجاست
کو او کجاست زمزمه بوی او ببین
قمری حدود گنبد و کو کوی او ببین
این بار رضای کیست مگر هاتفش کجاست
عارف ببین و خلسه یاهوی او ببین
دل را به کربلا ببر از شش رواق آن
باری حسین و مرقد شش سوی او ببین
صیاد را ببین که سرافکنده و منفعل
فریاد ای تو ضامن آهوی او ببین
اینجا بسا که منفعل از راه میرسد
بار گناه پر به ترازوی او ببین
جای ملال نیست اینجا سر زنی
از انفعال بر سر زانوی او ببین
اشکش روان و زمزمه اوست ای امام
دست مرا بگیر تو ای دوست ای امام
540/862
بنام طواف
من به رنج و بلا آشنایم
قلب محزونم و ردپایم
من به مضمون آیات هجران
در خم کوچه های بلایم
بید مجنونم و چون سپیدار
رسته از خاک و سر در هوایم
چون کبوتر دلم پرکشیده
بال پرواز تا نا کجایم
تو ضریح حریم امیدی
من یکی زائر بی نوایم
در طواف تولای عشقم
در خط ارتقاء و لایم
از شکنج سر زلف زیبات
بس شکنجه بشد غم زدایم
گلبن هستیم ریشه عشق
زد به اعماق بود و بقایم
این زمانه چو نیلوفر ستی
کو زده حلقه بر دست و پایم
مژده دارم که باد بهاری
می وزد می شود جان فزایم
تو شکوه جلال خدایی
من بیاد تو در ربنایم
شعله آفتاب جمالت
نور ایمان و شور نوایم
کوکب ولایت
از هر رهی گذشته براه تو آمدیم
یا ثامن الحجج به پناه تو آمدیم
غرقیم در گناه ولیکن ز راه دور
با انتظار نیل نگاه تو آمدیم
ای نور مهر و ماه همه با حضور قلب
بهر زیارت رخ ماه تو آمدیم
چون جز پناه آل محمد پناه نیست
ذیل لوای عزت و جاه تو آمدیم
گشتیم در حریم تو ولا بلای خلق
زین در به باب فضل اله تو آمدیم
ای پادشاه عالم دلها سپاه توست
ماهم به گرد راه سپاه تو آمدیم
تو کوکب ولایت و غوث خلایقی
ز اول بر این عقیده گواه تو آمدیم
با شعله فروغ تولای اهل بیت
در سایه رضا و رفاه تو آمدیم
712/862 رحمان نوازنی ـ تهران
کاسه هاي طلائي
و کاسه هاي طلائي که آب مي نوشند
به اعتقاد شفا ، آفتاب مي نوشند
به چشمشان دو پياله سلام مي ريزند
و از تبسّم آقا جواب مي نوشند
در اين حرم همه پاکند مثل روزي که
بدون هيچ گناهي ثواب مي نوشند
و اشکهاي دمِ در، اگر سرازيرند
از آسمان نگاهش شراب مي نوشند
از اين مشبّکه هائي که شکل کندويند
موحّدان ؛ چه عسلهاي ناب مي نوشند !!
پس از زيارتِ "شبهاي ماه " ، مي خوابند
و از خيال خوشش ، توي خواب مي نوشند
شب وداعِ زيارت چنان زمين گيرند
که در فراق حرم التهاب مي نوشند
747/862 اسماعیل سکاک ـ قزوین
عاشق مولا
وقتي رفيق رفت ،زخود نا اميد شد
آنقدر گريه كرد كه باران شديد شد
جا مانده بود از همه دوستان خود
در فكر استخاره و راه جديد شد
يك لحظه شد هوايي مشهد دلش ، پريد
از پشت خاكريز شبي ناپديد شد
آغوش باز كرد خراسان به سمت او
وقتي كه عاشقانه به مشهد رسيد شد
قفلي به آن ضريح مطهر شبانه روز
رمز رضا رضا به زبانش كليد شد
آقا قسم به مادر پهلو شكسته ات
اينجا نمي توان ز شما نااميد شد
مي گفت شايد اينكه لياقت نداشت
اما گرفت حاجت خود را و ديد شد
يك هفته بعد ، حمله ي والفجر هشت بود
آمد خبر كه عاشق مولا، شهيد شد
1/85/862 سیده صدیقه عظیمی نیا ـ یزد
کی می شود؟
اي کاش بشکنند دعاها حصار را
بر تن کنند اهل زمستان بهار را
کي مي شود به گوشه چشمي نظر کني
چشمان خيس اين همه چشم انتظار را
پشت ضريح تو چقدر دل شکسته است
کي مي شود ورق بزني روزگار را
طبق قرار آمده ام درد دل کنم
يادت که هست آن همه قول و قرار را
بغض غزل شکسته که هي زلر مي زند
اين اشک هاي جاري بي اختيار را
نذر غبارروبي مرقد نموده ام
تا امشب از دلم بتکاني غبار را
840/862 سیداصغر صالحی قهفرخی ـ چهارمحال بختیاری
دَردانه هاي روشن تسبيح مي چرخيد
ذ كري كه دائم درتن تسبيح مي چرخيد
آبستن صد بغض پنهان بودوبازآن شب
اين درد در پيراهن تسبيح مي چرخيد
دل چون شراب كهنه ازدستش فرومي ريخت
لب با زبان الكن تسبيح مي چرخيد
آرام مي لغزيد و با انگشت مي افتاد
نوري كه باگرداندن تسبيح مي چرخيد
از ساليان دور دور دور اين تسبيح
تنها براي گفتن تسبيح مي چرخيد
آيينه درآيينه پيچ تاب و پيچ و تاب
گويا خراسان درتن تسبيح مي چرخيد
چشمي كه آهووارصيد اين دقايق بود
با دام گرد دامن تسبيح مي چرخيد
پايش كنار مرقد آقاش مي لرزيد
دستش به دورگردن تسبيح مي چرخيد
كم كم اذان صبح بودوطرحي ازيك شعر
بادانه هاي روشن تسبيح مي چرخيد
غمگین
و تنها
در منتها الیه ساحل آرزو هایم
کشتی عشق تو لنگر انداخته است
و من
در پرنیان خاطرات خویش
عاشقانه
سکوت شب را با تو تقسیم کرده ام ...
تا
باور کنی وارث تمام اندیشه ام هستی..
در تلاطم امواج گناه
دل طوفانی
آرزومند زورق کرم است
تا پیشانی بر ساحل عشق بوسه زند ...
دل شکسته
عافیت را در خلوت تو
و سلامت نفس را
در بی نیازی از غیر تو جستجو می کند
گاهی در خواب می بینم
قبل از رسیدن به تپه سلام
تربه ی گناه را کنار انداختم ...
در حالی که ندای "الهی و ربی من لی غیرک"
تمام نگاهم را
به سمت قبله هفتم فرا می خواند...
نی
نای نوا ندارد
چون دیگر آب
در سراب هم
خواب را ارزانی کرد
این روزها باور خواهم کرد
دختر بچه ها تیر طور تبر به دستانند
و در پیچش
دیجیتال طلب ها بهانه گیر کوچه های شهیدان
از نامردمی ها . . .
از دلال های رای
از بازیگران عرصه ی نامردمی ها
(منتظر باشید )